نمدانم والا. اون استادی که زودتر اومد سر کلاس و دید کسی نیست، خیلی نزدیکم شد، کتابش رو گرفت جلوم و ازم خواست دستم رو بذارم روی کتاب که بهم بگه: «رنگ لاکت رو با کتاب "من" ست کردی» مرد بود.
راستش من در کل از مهاجرت ناامید بودم چون اصلاً شرایطش رو نداشتم، حتی اون موقع که دلار زیر ده تومن بود. اینه که شرایط الآن برام مثل چه یک وجب چه صد وجبه. ولی ناراحت نیستم؟ چرا هستم، خیلی خیلی زیاد ناراحتم.
توی orb. on the movements of the earth و the fable که تازگیها دیدمشون، هر کدوم یه چیزی اذیتم میکنه؛ اولی با اینکه خیلی فوقالعاده بود و دوستش داشتم آخرش خط زمانیش مشکل پیدا کرد و دومی کوتاه بود، دوست داشتم بیشتر باشه.
یه مقدار پول دستم اومد و کادوی تولد امسالم رو چند ماه زودتر خریدم؛ چون شاید اون موقع پول نداشته باشم، شاید تا اون موقع دیگه نباشم. خلاصه که مبارکم باشه.