اَبزورد
@Abz1920
Followers
171
Following
22K
Media
237
Statuses
4K
دلم میخواد که مسسست بمیرم
Joined February 2019
شبی که آسمون تا صبح مثل روز روشنه و صدای انفجار یه لحظه هم قطع نمیشه، یه چای برای خودم میریزم، میرم کنار پنجره میشینم و جهنمی رو که برای شیاطین روی زمین به پا شده تماشا میکنم. قسم میخورم که به یادماندنی ترین شب زندگیم خواهد بود.
1
0
3
خب مطابق انتظار با نزدیک شدن به ساعت صفر شروع جنگ، قشر خاکستری از سوراخ هاشون اومدن بیرون و مردم رو بابت اینکه آخوند کشور رو به سمت جنگ کشونده سرزنش میکنن. پاسخ اینه که ما به روشنی حاضریم توی این جنگ حتی «کشته» بشیم، به قیمت آینده روشن نسل های بعد! حالا زوزه بکشید و بلرزید!
0
0
4
به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم میکند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود. میگفتند شلوغ و
295
2K
7K
بچههای عزیز ما که آرزوی خوردن یک میوه و پوشیدن یک جفت کتونی به دلشون موند و سهمشون از این دنیا آتیش گلوله شد.
0
0
2
به دکتر گفتم من دیگه خسته شدم. فقط میخوام همه چیز منفجر بشه. امید رو توی تصویر خرابهها و اسلحهی توی دستم میبینم. امید رو توی نبودن اینا میبینم. از این آشغالی که تحت عنوان زندگی بهمون غالب کردن خسته ام. از شاد بودن اینا و غمگین بودن خودمون خسته ام.
0
0
4
مامان گفت توی شهرک تا میتونستن آدم کشتن. یاد محل افتادم. یاد بچههایی افتادم که هر روز توی اتوبوس مدرسه میدیدمشون. فقر رشته پیوند ما بود و من هی فرار میکردم و لای کتابام قایم میشدم تا شبیه اونا نباشم. حالا تن سردشون زیر خاکه و من نمیدونم از این احساس شرم کجا باید قایم بشم.
0
0
6
اول اینو بخونید ولی خلاصهی کل شکنجه هایی که شدم،۲۵روز چشمبند رو چشمم بود با اینکه سرم زخمی بود موهامو میکشیدن با چاقو از ته میتراشیدن(نمیدونستم انقدر درد داره)،۲تا از دندونامو شکوندن، گفتم تشنم گفت دهنتو باز کن آبجوش ریخت تو دهنم و لثهم عفونت کرد، کتک و گرسنگی و تشنگی هم نگم...
2
6
150
ولی ترس هام و گریه هام دیگه هیچ کدوم قوی نیستن. تنها چیزی که به شدت احساسش میکنم، آرزوی شیرین انتقامه. به دقت و با وسواس تلاش میکنم برای اون روز زنده بمونم.
0
0
4
روزها از سکوت زجرآور کوچه خسته میشم و گوشم روز تیر میکنم برای شنیدن یک صدای بلند. شب ها چند ساعت کابوس جنگ و لرزیدن شیشه ها رو میبینم و چند ساعت بعدی، تصویر جنازه و تیر خلاص زدن... یک قسمت سریال بی محتوا میبینم و بعدش یه ویدیو توی تلگرام از آخرین مکالمه مادر و فرزند و گریه.
0
0
2
یک توییتی اینجا دیدم که گمش کردم ولی چون بسیار به درد بخور بود بد ندیدم دوباره تکرارش کنم: خشم احساس گذرایی هست. چیزی که هولوکاست رو زنده نگه داشت حافظه بازماندگان بود. باید اسم ها رو حفظ کنیم. وقایع رو شرح بدیم و ثبت کنیم و یادمون نره. هیچ وقت یادمون نره چه بر ما گذشت.
0
0
4
این رو بدونید که اگه تا الان برای زندگی کردن با شما میجنگیدیم، از این به بعد فقط برای گرفتن جونتون میجنگیم.
0
1
6
پسرک تمام بدنش رو پوشونده بود تا شناسایی نشه. حتماً خیلی امید داشت به زندگی که خوب همه جاش رو پوشونده بود. خون سرخ از پشت سرش بیرون ریخته بود. دست کوچیکش روی آسفالت بی حرکت افتاده بود. با دیدنش بی اختیار مثل مادری که نگران بچهش میشه گفتم هوا سرده... سردش میشه. بعد گریه م گرفت.
5
63
2K
باشه بابا فهمیدیم شما خیلی پروگرسیو هستید و آخوند رو به پهلوی ترجیح میدید. دو دیقه خفه خون بگیرید چون مردم به معنی واقعی کلمه نون ندارن بخورن دیگه!
0
0
1
زجه بزن بچه شیعه، زجه بزن سگ رقیه. هم حرمت رفت هم ناموست. حالا نون خشکت رو تو آب بزن و باز دم تکون بده و آدم بکش.
0
0
0
صدای شلیک پشت سر هم شاید بیست تا گلوله رو شنیدم و به آدمی که مجروح یا کشته شد فکر کردم. به این فکر کردم که خون توی این زمین زود پاک میشه اتفاقاً! خون شبیه آب میریزه و جوری پاک میشه که هیچ اثری ازش باقی نمونه...
0
0
2
دلم میخواست آن مسیرهای عصبی اشتباه لعنتی را از داخل جمجمه ام بیرون بکشم و بندازم بیرون. من چه قدر زحمت کشیدم که چهار تا راه تازه آن تو بسازم که خودم را از خفه شدن نجات بدهم. چه قدر زحمت کشیدم به خودم حالی کنم که من هم وجود دارم و مهم هستم!
0
0
2
امروز رفتم دانشگاه، رفتم نوکمدادی و پیاده برگشتم. فقط دو روز تعطیلی داشتم و مهم نبود از آسمون دود میبارید یا سنگ. غبار آلودگی رو شبیه مه جاده چالوس میدیدم و مثل سوسک هایی که به تشعشعات هستهای عادت دارن، با آرامش خاطر راه میرفتم و آدم ها رو نگاه میکردم.
0
0
2
پاییزها همیشه یک جور میگذشتند. به پهلو میخوابیدم و حرکت جریان قهوهای رنگ سیل را روی دامنهی کوه آن طرف ده دنبال میکردم و دست های خیسم را که از سوز سرما قرمز شده بود و گزگز میکرد زیر کرسی فرو میبردم. گرما به پوستم میخورد و استخوانهایم جوری سرد بودند که دلم هم میخورد.
0
0
2
میشه گفت تقریباً تراپیستم رو قانع کردم که مجبورم دهن خودم رو با کار بگام چون فقیرم.
0
0
1